+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 15:30  توسط مامان تربچه
|
به نام خدا یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه روزی از روزا یه فرشته خوشگل خدا بال زد و بال زد و بال زد تا رسید به خونه ما .نشست لب ایوون و گفت آهای کسی خونه نیست؟؟ رفتم گفتم وای چه فرشته قشنگی ! اینجا چیکار میکنی؟؟ فرشته مهربون یه نگاهی به من کرد و گفت از طرف خدا برات یه چیزی آوردم!!! گفتم چی؟؟ گفت چشماتو ببند تا بهت بدم !! منم چشمامو بستم و وقتی بازش کردم نه فرشته بود نه هدیه !! چند روز بعد معلوم شد فرشته مهربون یه تربچه خوشگل گذاشته تو دلم !اینجوری بود که من شدم مامان تربچه و همسری هم شد بابای تربچه!!!! خداییش اگه ما خبر داشتیم یا نقشی داشتیم تو این ماجرا !! هههههههه