تربچه :
سلام به همه
من و مامانیم خوبه خوبیم فقط مامانم آلزایمل بعد از زایمان گرفته بود پسورد اینجارو یادش لفته بود تازه ایمیل خصوصیشم یادش لفته بود که بلاگفا بلاش پسوردشو بفرسته دیروز یه دفه یادش افتاد الانم من اینجام ! کلی حرف دالیم کلی عکس دالیم کلی دلمون تنگ شده اما چه کنم که وقت ندالم تازه امروزم قراره منو ببرن ختنه کنن حالا من هنوز نفهمیدم این ختنه چیه اما مامانیم همش نالاحته!!!
تازه مامانم کلی چیز میز و خاطره نوشته که بعدا میاد اینجا هم میزاله!
نگران آلزایمر مامانیمم نباشین داره بهتر میشه اولا منو به جای ماست میذاشت تو یخچال ماستو بغل میکرد بهش می می بده !!!!الان دیگه بهتر شده حالا یه روز یباشکی میام کارای مامانمو مینویسم ببینین با چه بد بختی دالم بوزورگ میشم !!
مامان تربچه:
سلام
به زودی میام سیر تا پیازو تعریف میکنم فقط یه کم دیگه صبر کنین این ختنه هم به خیر بگذره !
مامان تربچه:
ساعت حدود ۵ و نيم صبحه تا يه ساعت ديگه ميريم بيمارستان !
تربچه جونم برا ديدنت لحظه شماري ميكنم
برامون دعا كنين !
به باباي تربچه ميگم به نظرت الان دكتر چيكار ميكنه؟؟ ميگه داره چاقوشو تيز ميكنه!!!![]()
تربچه:
ماماني بدو كه چمدون بسته دم در منتظرم! به خانوم دوكتور هم بگو دلتو يباش ببره ها وگرنه ميام بيرون حالشو ميگيرم !!
ماماني اين سر صبحي هم دست از سر آويز تختم بر نميداري؟؟
از الانم بگم هلكي بگه مماغش بوزورگه كله اش كوچيكه ريزه درشته كچله سياهه سفيده ... باهاش قهل ميكنم ها !! خب منم يه ني ني كومچولو ام ديگه ! قيافه خودتون يادتون لفته چقد مماغتون گونده بود !
مامان تربچه:
وقتی تاریخ پست قبلیمو دیدم کلی شرمنده شدم ! مثلا این وبلاگو درست کرده بودم خاطرات هفته به هفته رو بنویسم ! ظاهرا تبدیل شده به سالنامه !! ![]()
خیلی کار داشتیم که خداروشکر تموم شد اتاق خوابمونم که با تربچه مشترکه و وسایل تربچه جون هم چیدیم !عکس هم یه عالمه گرفتم ولی کابل دوربین ناپدید شده پیدا شد عکساشو میذارم!!!
جدیدا تربچه حرکاتش محکم تر شده تکون خوردن و لگداش هرچند کمتر شده ولی محکمه و قشنگ حس میکنم بزرگ شده !!
۲۴ مرداد رفتم سونو وزنش ۲۶۰۰ بود که نشون میده پسرم ریزه میزه است !!دکترش که میگه خیلی وزن بگیره و خیلی خوب بخوری نهایت میشه ۳ کیلو !! تربچه جان بیا و برا رو کم کنی هم شده تپل مپل شو !!![]()
دفتر خاطراتمو که ورق میزدم یاد اولا افتادم یه زمانی میگفتم کو تا هفته ۲۰ !!! هرجا مطلبی راجب هفته های ۳۰ به بعد میدیدم میگفتم اووووووو کو تا اون موقع !اما مث برق و باد گذشت !! جدی جدی باورم نمیشه ! یه حس و حال خاصی دارم نمیدونم چم شده ! هم خوشحالم هم ناراحت ! هم دوس دارم زودتر تموم شه و تربچه رو ببینم و بغلش کنم هم دوس دارم اون تو بمونه و مال خود خودم باشه ! هم از بودنش راضیم هم ناراضی که اگه بیاد کل زندگیم تغییر میکنه و ... کلا فک کنم ترانزیستورم پکیده !!!
تربچه جدیدا خیلی سکسکه میکنه !برعکس شیرینی تکوناش سکسکه اعصاب خوردکنه !! یه حال خاصی میشم !!
امروز ۵ صبح با فشار مثانه ام از خواب پریدم و دویدم تو دستشویی بعدش دیگه خوابم نبرد خیلی استرس گرفتم گفتم چند روز دیگه این موقع داریم میریم بیمارستان !! تا الان دلم بیهوشی اسپینال میخواست ولی امروز دیدم خیلی استرس میگیرم شاید نظرم عوض شه !! از یه طرفم از گرسنگی معده ام درد گرفته بود یادم افتاد اونروز از شب قبلش هیچی نباید بخورم !خلاصه که دعا کنین همه چی به خیر و خوشی تموم شه !!
تربچه:
خب دیگه منم اگر بال گران بودیم داریم میلیم اگه نامهلبان بودیم میلیم !! دارم اسبابامو جمع میکنم که کم کم بیام بیرون ببینم چه خبره ! فقط یه موشکلی دالم که نمیتونم اسباب بازیامو با خودم بیارم تا میام یکیشو بکشم که کنده شه بذالم تو چمدونم مامانیم میگه آییییی قلبم یه دفه میگه آی مثانهههه آی معدههههه منم بیخیال شدم گفتم باشه اینارو میذارم اگه داداشی خواهلی چیزی خواستم و مامانم آورد باهاشون بازی کنه !!! من که حسابی این جا خوشگذروندم ! تنگ بود ولی کلی وسیله بازی داشت !!
تازه اسمم قاطی کردم !! این روزا مامانیم تا میخواد از جاش بلند شه یا خودشو تکون بده داد میزنه آییی واژ*ن آیی واژ*ن !! اونوقت بابایی میگه یواش هرکی بشنوه فک میکنه اسم بچه ات واژ*نه هاا !!
طفلکی مامانیم !! خیلی دلم بلاش میسوزه اولا که من اومده بودم تو دلش جوون بودا اما الان دیگه مث پیله زنا شده !!همش میگه آی پام آی کملم آی سرم آی یکی منو بلند کنه آی پهلوم ..... بعدشم وقتی رو زمین نیشسته میخواد پاشه انقد دولا ذولا میره تا به یه میز برسه بعد دستشو میگیله به میزه یباش یباش بلند میشه !!! من موندم چیجوری میخواد منو بوزورگ کنه !! خدا کنه قیافه اش پیله زنی نباشه من میتلسم !!!!
راستی یکی بیاد به این مامانیم بگه بسه دیگه چیقد میری آویز تختمو روشن میکنی ! هی میره کوک میکنه دیلینگ دیلینگشو درمیاره ذوق میکنه !! مث که بلا منه ها !!!تازه همه باطری های اسباب بازیامم تمو م کلده روروئکمم صدای ببعی میده و آهنگ میزنه چلاغاشم روشن میشه هی میره باهاش بازی میکنه اگه اندازه اش بود فک کنم توشم میشت !!
دیشبم مامانی مهلبونم لباسامو شست که من میام آماده باشه همشم قلبون صدقه میرفت منم لوس شدم کلی براش تکون خوردم!!
مامان تربچه:
امروز صبح حدود ساعت ۵ و نیم خورشید گرفتگی بود !! قدیمیا میگفتن موقع خورشید یا ماه گرفتگی اگه زن حامله هرجاییش رو بخارونه اونجای بچه اش لک قرمز رنگ میشه که به لک ماه گرفتگی معروفه ! یه عده هم میگفتن زن حامله نباید دستش رو به شکمش بزنه !! دیروز تو نی نی سایت بچه ها همش راجبش حرف میزدن منکه اعتقادی نداشتم ولی کم کم گفتم نکنه حالا از شانس من این نظریه درست باشه و تربچه جدی جدی مث ترب گلی شه !!! اما شب موقع خواب به کلی یادم رفت و خوابیدم و یه دفه از خواب پریدم دیدم بابای تربچه دستشو گذاشته رو دلم با تربچه بازی میکنه ! گفتم ساعت چنده؟؟ گفت ۵ و بیست و پنج دقیقه یه دفه دستشو محکم پرت کردم اون ور !! بیچاره یه دفه شوکه شد !! گفت چرا همچین میکنی؟؟ منم با چشمای خوابالو و اخمالو گفتم مگه دیشب نگفتم خورشید گرفتگیه؟؟ !! اونم هیچی نگفت و خوابید ! حالا منتظرم از سرکار بیاد بپرسم اون موقع صبح که چرنده و پرنده و خزنده خوابن خودشم معمولا با جرثقیل باید از خواب بیدارش کنیم اون ساعت برا چی بیدار بوده و با شیکم من چیکار داشته؟؟!!!!
از اونجایی که همیشه همه چی برعکسه من شونصد بار دیگه از خواب پریدم که یا مماغم میخارید یا گردنم یا پام یا....
خلاصه که خدا رحم کنه تربچه گل منگلی نشه !!
مامان تربچه:
-سخت ميشينم.....سخت ميخوابم .....سخت از جام بلند ميشم........همش دستم درازه يكي دستمو بگيره........شبا هزار دفه سر اين پهلو اون پهلو شدن از خواب ميپرم.......
اعتراض كه ميكنم باباي تربچه ميگه فك كن يه گوني ۱۲ كيلويي برنج گذاشتي رو كولت يا بستي به كمرت!!! راست ميگه ها !!! اضافه وزنم تا امروز ۱۲ كيلو شده!!!
-يه هفته اي هست وسط شام يه دفه گير ميكنم !!انگار با تلمبه باد شدم!! هر وري ميشينم بازم مشكل دارم ! هر مدلي ميشينم بازم راحت نيستم ! باباي تربچه ميگه من چن ساله با اين شيكمم دارم ميسازم حالا تو سر ۷ ماه بريدي ها !!!
-باباي تربچه خوب كه ميره رو اعصابم و كفرم رو بالا مياره و جيغ و دادم ميره هوا و ميدونه منت كشي فايده نداره مياد دست ميذاره رو شيكمم ميگم به من دست نزن ها!! ميگه چيكار داري!! با پسرم كار دارم بعدم با خنده كلي پسرشو بوس ميكنه و مسخره بازي درمياره كه منجر ميشه به آشتي!!![]()
-ليست خريداي خوردني رو بهش ميدم يه نگاهي ميكنه ميگه بذار دنيا بياد همشو باهاش حساب ميكنم !!!
-خيلي عادي ميگه من دلم مي خواد تربچه كه دنيا اومد شيكمشو قلقلك بدم! لپاشو بكشم !گازش بگيرم ! فشارش بدم !بندازمش هوا !بچلونمش! .... بعد كه چشماي گرد شده منو ميبينه ميگه چيه؟ نكنه ميخواي به بازي منو پسرمم گير بدي ؟؟!!!!![]()
كاراي باباي تربچه حالا حالا ادامه داره الان ديگه خوابم گرفت بقيه شو بعدا مي نويسم!!!
تربچه:
ایهیم.... ایهیم.... اینجانب یک عدد تربچه مایه دار میباشم چونکه تا چن وقت پیشا حتی یه شورتم نداشتم ولی الان این هواااااا چیز میز دارم !! اما از دست این مامانیم میخوام برم یه جا شیکایت کنم !! خودش هزاروشونصد تا لباس داره شونه داره برس داره بشقاب داره پتو داره همه چی داره ها اما هر روز چیزای منو میاره کلی بوس بوسی میکنه !! هی بابایی میگه جمعشون کنیم بذاریم کنار؟؟ مامانی میگه نهههه من دلم براشون تنگ میشه! بابایی هم نیگاش میکنه و سرشو تکون میده که یهنی از کارای مامانیم سر در نمیاره! ما مردا اصولا از کار خانوما سر در نمیاریم !!! (خب چیه چرا اونجوری نیگا میکنین منم آقا شودم دیگه !! حالا بهدا آقا ترم میشم !!
)
حالا مایه دار شدم ولی یه موشکل گیگه هم دارم ! اینکه اسم ندارم!! آخه تربچه که نشد اسم!! دوتا اسم انتباخ کردن ولی نیمیگن کدومش !! بابایی میگه این مامانی میگه اون !! حالا مامانی یباشکی بهم گفت قراره به نفع بابایی بره کنار !!!ولی هنوز به بابایی نگوفته!!
این خونمم خیلی کوشولوهه همش جام تنگه ولی اسباب بازی زیاد داره !!ولی این مامانیم نمیذاره باهاشون بازی کنم!!! یه اسباب بازی هست هروقت باهاش بازی میکنم و با پاهام بهش فیشار میدم و سفت پامو روش نیگه میدارم مامانیم میگه وایییی تربچه نکننننن حال ندارم برم دستشوییی!!!! بعضی وقتا هم که عصبانی بشه به بابایی میگه نیگا کن پیسرت اون تو چیکار میکنه!!!!! بابایی هم میخنده به من میگه تربچه مامانیتو اذیت نکن!! خب اگه اینا اسباب بازی من نیست پس تو خونه من چیکار میکنه؟؟![]()
تازه یه اسباب بازی دیگه هم هست هروقت تو مشتم میگیرم فیشار میدم مامانیم بدو بدو میره شربت که خانوم دوکتر داده میخوره!!!
یه وختا هم مامانیم شیکمشو میگیره تو دستاش یه ذره تکون میده و کلی قلبون صدقه ام میره منم خودمو لوس میکنم تکون نمی خورم بهد که مامانیم خسته شد شروع میکنم تکون خوردن ! انقد تکون میخورم که مامانیم خودش میگه تربچه جان بسه دیگه جنبه داشته باش!!!!!
چن روز پیشا خونه مامان مامانیم بودیم اونجا کلی چیزای خوشمزه خوردم شنگولم بودم و کلی برا خودم جفتک مینداختم که یه دفه هوس کردم بیشینم کف دل مامانیم و بهد یهو بپرم هوا
!! اونوخ مامانیم کلی خجالت کشید چون وسط جمعشون یه دفه بولیزش یه متر پرید هوا و همه خندیدن !!!! خاله جونم که تلسید فک کرد موشکلی پیش اومده!!!!!!![]()
روز مادر دل مامانیمو بوس کردم و کلی براش تکون خورم حال کنه اما نمیتونم دل بابایی رو بوس کنم و براش تکون بوخورم پس میگم:
****بابایی جونم روزت مبارک****![]()
مامان تربچه:
تربچه جان شرمنده انقد دیر اومدم اینجا رو برات آپ کنم اول که سرعت اینترنتمون خیلی کم شده بود بعدم که کلا قطعش کردن !!!
۲۸ خرداد بالاخره طلسم رو شکوندیم و با بابایی و مامان بزرگ و خاله رفتیم خیابون بهار برات خرید کردیم !! و چون لیستم نسبتا کامل بود اکثر خریدامون تموم شد فعلا فقط لباس بیرونی نداری و کفش و یه کم اسباب بازی که اونارو یه روز دیگه برات میخرم و کمد که باید اونم تو این هفته سفارش بدیم ! خلاصه که همه مون سعی کردیم بهترین چیزا رو در حد توانمون برات تهیه کنیم .
بعدا عکساشو اینجا میذارم که یادگاری داشته باشی !
.
.
قبل ازدواجم هروقت مامانم بوسم میکرد میگفت چقد بوی بچه میدی ! با خودم میگفتم بوی بچه یعنی چه بوییه ؟؟؟
بعدها با بغل کردن نوزادا فهمیدم بوی بچه یه بوی خاصیه !!بعد ازدواجم بابای تربچه هم همش بهم میگفت تو بوی نوزاد میدی!!!! بار اولی که گفت انقد تعجب کردم که شاخام داشت میزد بیرون چون بدون اینکه خبر داشته باشه همون حرف مامانم رو زده بود
!!! یه بار میگفت بوی شیر خشک میدی یه بار میگفت بوی نوزاد یه بار میگفت بوی پودر بچه جانسون !!!!
تا اینکه چند وقت پیش احساس کردم چقد دلم برا تربچه تنگ میشه ! احساس میکردم هست ولی نیست !! تا اینکه یه روز خودم برا اولین بار حس کردم چقد بوی نوزاد میدم !!! ناباورانه بلوزم رو بو کشیدم ! سرم رو از یقه بردم تو و بو کشیدم !! بدنم به شدت بوی نوزاد میداد !!! یعنی این بو بوده که هی منو یاد تربچه مینداخته !! با خودم گفتم نکنه چون غدد شیری دارن کم کم فعال میشن و اون تو یه خبراییه حتما بوی شیر گرفتم !!!(از اون نظرات کاملا پورفوسورانه !!
) خلاصه که نمیدونم این بو چیه بوی شیره؟ بوی تربچه است؟؟
دیروز مامانم اینا اینجا بودن به خواهرم گفتم منو بو کن!! با تعجب و خنده انگار که به عقلم شک کرده یواش یه بو کرد !گفتم بوی چی میدم؟؟ گفت بوی نوزاد !!!!! گفتم خودمم حسش میکنم ولی همش میگم توهمه !!! پس توهم نیست؟؟ راسته؟؟
گفت نیاز به بود کردن نبود از کنارم که رد میشی قشنگ بوش میاد !!!! ![]()
![]()
.
.
این روزا حال و روز معده ام خیلی خرابه !! هفته پیش به حدی معده درد داشتم که یه شیشه عرق نعنا رو چند روزه خوردم و آخرشم شب با گریه می خوابیدم زنگ زدم دکترم گفت فعلا یه کم شربت معده بخور اولاش آب رو آتیش بود خیلی خوب شده بودم اما بعد اونم بی تاثیر شد !! سعی کردم بفهمم علتش چیه ! خیلی دقت کردم و فهمیدم به محض اینکه یه کم احساس سوزش کردم یا این احساس که اسید معده ام داره میزنه بالا باید سریع یه چیزی بخورم !!! الان بدون شربت معده و با این روش فعلا خوبم نه اینکه مشکلم به کل حل شد ولی خیلییی بهتر شدم !!
.
.
تربچه کلی حرف داشت ولی مامانش دیگه خسته شده !! آپ بعدی کلا مال تربچه جان !!! ![]()
مامان تربچه:
۱۷ خرداد رفتیم سونو سه بعدی اما قبلش این بابای تربچه دوباره رفت رو اعصاب من و با اوقات تلخی رفتیم ! طفلک تربچه !!
از یه ماه پیش برا سونو دکتر فرزانه وقت گرفته بودیم و رفتیم جای قشنگ و شیکی بود و زودم نوبتمون شد و معطل نشدیم ! استرس نداشتم ولی اعصابم خورد بود همش میگفتم این بابای تربچه گذاشت گذاشت وقتی خواستیم بریم سونو اعصاب منو ریخت به هم !! دلم میخواست خوشحال و خندون باشم !! خلاصه رفتیم و دکتره هم شروع کرد و دیدم ۷ دقیقه گذشت هیچی نگفت ! گفتم سالمه گفت بله همه چیش خوبه! تو دلم گفتم درد بگیری خب یه کلمه بگو دیگه !!! یعنی تا سوال نمیکردی حرف نمیزد ! بعدش هی این بیل بیلکش رو فشار میداد به دلم ! چند بار ضربه زد !! بعدا فهمیدم تربچه دوتا دستاشو بصورت ضربدری گذاشته بوده رو صورتش دکتره نمیتونسته از صورتش عکس بگیره !!! دکتره هم کلی با اون بیل بیلکه کتکش زد !الهی بمیرم تربچه جان !خب مادر جون دستتو بر میداشتی دیگه این اداها چی بود دراوردی؟؟!! بعدم گفت به راست به خواب یه سری اونجوری بررسی کرد گفت به چپ بخواب بعدم گفت رو شیکمت بخواب !!!!! اینجاش گفتم کجا رو میخواد سونو کنه ؟؟! یه لحظه گفتم نکنه باسنمم میخواد سونو کنه؟؟!! دیدم نه در حالت رو شکم خوابیده بیل بیلکو گذاشت رو پهلو ها !! خلاصه یعنی فقط کم مونده بود بیل بیلکشو تو چشمو سوراخ گوشامم بکنه که خیالش راحت شه !!!
وقتی عکساشو انداخت شروع کرد سه بعدی کردنشون و من اونجا از مانیتوری که رو به روی خودم بود میتونستم عکس تربچه رو ببینم و تا دیدمش نیشم تا بناگوش باز شد !! و همونجا تو دلم گفتم چه مماغی داره پسرم !!! اصلا یه حس خاصی داشتم انگار پسرم واقعی شده بود و جلوم بود دلم میخواست بوسش کنم که نمیشد !! ۴ تا عکس بهمون داد و یه DVD که ۱۳۰ تومن هم گرفت !!!
اومدیم خونه عصر بود بابای تربچه خوابید منم دی وی دی رو گذاشتم و همینجور اشک میریختم و نگاه میکردم خیلی جاهاش نامفهوم بود ولی یه جاهاییش قشنگ معلوم بود با دستاش دلم رو به بالا فشار میده یا با زانوش لگد میزنه انقد مانیتورم رو بوس کردم که تاره تار شده بود !!! دلم میخواست مانیتور رو با تربچه توش بغل کنم و بوس کنم ! به همین زودی دلم براش تنگ شده بود !! ناباورانه عکساشو نگاه میکردم تصویرش واقعی بود حتی میشد حدس زد که لباش بیشتر شبیه منه تا بابای تربچه و بینیش تو دوتا عکسش کوچولو و تو دوتا دیگه نسبتا بزرگ بود!!
تربچه:
اگه من بخوام تهریف کنم روز فیلمبرداری رو خیلی طولانی میشه ولی به همه نی نی ها میگم پیش این دکتره نرین اصلا بازی سرش نمیشه من دستامو گذاشتم رو صورتم دالی موشه بازی کنیم جنبه نداشت با اون گوشکوبش زد رو دستام ! حیف که پیسر بودم وگرنه گیه(گریه) میکردم !! منم با مشتم زدم به دل مامانیم که دوکتره بیترسه ! تازه مامانیمم تا عسک منو دید به جای اینکه مث مامان سوکسه بگه قلبون دست و پای بلوریت برم میگه چقد مماغش بزرگه !! خوبه من الان گیه کنم؟؟ اصلا مگه مماغ باباییم کوچیکه؟؟ خب به اون رفتم دیگه !!! بهدش هرکی عسکامو دید قلبون صدقه ام رفت مامان مامانیم گفت چیگده ناز نازی ام خاله هام گفتن شکل داییمم !! هنوز عسکمو به مامانه بابایی نشون ندادن !! ایحتیمالا اونم میگه چیگده شلک باباییمم !! هرکی این وسط به نفع خودش نظر میده دیگه !!
بعدشم مامانیم جمعه۲۲ خرداد رفت انتباخات رای داد منم چون تو دل مامانیم بودم دیگه رای مامانمو پذیرفتم گفتم به همون آقاهه رای بده ! همه نی نی ها که تو دل مامانشون بودن که فعالیت سیاسی نداشتن !! ولی من شانسم این سال انتباخات بود ! بابایی هم که گفت من رای نمیدم !!
-----------------------------------------------------------------
ویژه روز مادر:
مامان تربچه:
دیروز که شب تولد حضرت فاطمه (س) بود خونه مامانم اینا بودم همینجور رو مبل دراز کشیده بودم و تربچه هم بی امان لگد میزد یه لحظه از لگداش خسته شدم احساس کردم دل و روده ام رو پیچوند به هم یعنی واقعا لباسم میپرید هوا حتی با اینکه یه چادر انداخته بودم روم که باد کولر اذیتم نکنه چادره هم میپرید هوا !همینطور که تی وی میدیدم رفتم تو فکر که امسال اولین ساله من مادرم و روز مادر برام معنا داره داشتم به تربچه فک میکردم که یه دفه لگداش برام معنا دار شد !! تربچه خوشگل من داشت روز مادر رو بهم تبریک میگفت ! الهی من قربونش برم! دیدم لگداش با همیشه فرق داره حتی با اینکه چیز شیرینی نخورده بودم یه دفه شروع کرد ابراز وجود کردن !! اونم از نوع خفن !!!مرسی تربچه جون مرسی که یاد مامانیت بودی مرسی که یادت بود روز مادره مرسی که تنها داراییت رو تقدیم مامانت کردی مرسی که گذاشتی یه دل سیر از مشت و لگدای با مفهومت لذت ببرم ! مرسی که با زبون خاص خودت گذاشتی مادربودن رو حس کنم !
دیشب که اومدیم خونه طبق معمول تا بابای تربچه ماشین رو پارک کنه من زودتر میام بالا تو پله ها همش میگفتم الان کلی سورپرایز میشم اومدم تو دیدم خبری نیست گفتم حتما کلی از اون کاغذای خوشگلی که همیشه اینجور وقتا جای جای خونه میذاره برام گذاشته ولی هرچی نگاه کردم خبری نبود !!! اتاق خوابو نگاه کردم بازم خبری نبود !! بی خیال شدم رفتم لباسامو عوض کردم بابای تربچه هم اومد و موقع خواب یه پاکت پول داد دستم که روش نوشته بود :
عزیزم روز زن و اولین سال مادرشدنت را تبریک میگویم به امید روزهای خوب با فرزندمان
همسرت ....
۲۴/۳/۸۸
بعدشم عذرخواهی کرد که نتونسته و وقت نداشته برام چیزی بخره !!
من اصلا از اینکه برام چیزی نخریده ناراحت نشدم از اینکه همون پول رو چقد بی ذوقانه بهم داد یه کم دلم گرفت !! میتونست خیلی قشنگ تر از این باشه !! کلا من هر وقت چیزی برام مهم باشه خراب میشه !! همش میگفتم امسال روز مادر چه روزی میشه و بابای تربچه حتما کلی نقشه داره !!!!!
البته به روی خودم نیاوردم ولی یه ذره وا رفتم از این همه ذوق !!!!!!! بعدشم خوابیدیم و من تو دعای شبم که هر شب قبل خواب انجام میدم خدارو شکر کردم که اجازه داده چنین روزی مادر باشم! خدارو شکر کردم که خودم همسرم و نی نی کوچولومون سالمیم! خدارو شکر کردم بهترین هدیه روز مادر رو تربچه کوچولوم با اون مشت و لگدای کوچولو موچولوش بهم داد! و بعدم سعی کردم درک کنم که بابای تربچه واقعا وقت نداشته برام چیزی بگیره و چون مجبور بوده از سرکار یه راست بیاد خونه مامانم حتی فرصت نداشته یه کاغذ برام بنویسه یا از اون یادداشتای خوشگل گوشه گوشه خونه برام بذاره و بعد اینا بدون هیچ دلگیری خوابیدم !!!
مامان تربچه:
تربچه جان مامانی و بابایی فردا قراره بیان دیدنت نگی خبر ندادین ها ! تازه شم هم عکاسی داره هم فیلمبرداری خوب خودتو خوگشل کن !نمیدونی چقد دلم برا دیدن روی ماهت تنگ شده ! دلم میخواد ببینم حالا که کامل شدی چه شکلی هستی ! قول بده وقتی آقای دکتر خواست عکستو بگیره بخندی باشه؟ تربچه جون باورم نمیشه تو توی دلمی باورم نمیشه من مامان شدم اگه نمیدونی بدون که مامانت عادت داره همه چی دیر باورش بشه ! هنوزم گاهی به بابایی میگم یعنی تا ۳ ماه دیگه تربچه میاد تو بغلمون؟؟؟ یعنی ما سه نفره میشیم ؟؟!!
فردا منتظرمون باش گل قشنگم !
مامان تربچه
خودم میدونم تاخیر داشتم ولی چه کنم که بدون ADSL تو نت اومدن مث ويراژ دادن با يه ژيان آبيه تو بزرگراه مدرس!!الانم دارم از اكانت شبانه ام استفاده ميكنم و با اجازه تون دو و نيم شبه !!
تربچه هم كه فك نكنم چيزي به اسم خواب بشناسه ! بچم شبانه روز بيداره !! دلم لك زده برم سونو ببينم اون تو چيكار ميكنه !! جديدا هم يه بازي ياد گرفته تا غذا ميخورم معده ام رو ميگيره تو مشتش فشار ميده يه دفه اسيد معده با فشار ميزنه بالا تو حلقم يه ذره ديگه زورش زياد شه اسيده از گوشام ميزنه بيرون!!
راجب اضافه وزنمم چيزي نگم بهتره كه خيلي اوضاع خفنه ! فقط موندم اين ماه با چه رويي برم پيش دكي !! گفته بود اين ماه يه كيلو اضافه كن تا الان با اجازه 3 كيلو شده هنوز يه هفته اي هم به وقت دكترم مونده !!!
بقيه چيزا هم باشه بعدا تريف كنم چون ديگه چشمام جايي رو نميبينه !!


