مامان تربچه :
همیشه میگن غذای سرد از دهن میوفته مطلبی که داغیش رفته باشه هم جذابیتش از بین میره اما از اونجایی که من روم زیاده اصلا به روی خودم نمیارم که دوماه و نیم پیش زایمان کردم و الان میخوام خاطره شو بنویسم !!! خاطره زایمان تو دفتر خاطراتم 20 صفحه ای شده ولی اینجا سعی میکنم مختصرش کنم !
دکتر برام 10 شهریور تاریخ زایمان داده بود ولی من از یه هفته قبلش استرس داشتم که نکنه کیسه آبم پاره شه یا زایمان زودرس داشته باشم و هر شب که میخوابیدم خداروشکر میکردم یه روز دیگه هم گذشت ! دوشنبه صبح هم وقتی از خواب بیدار شدم دیگه خیالم راحت شد که روز آخر هم رسید و بعدش رفتم حموم و بر خلاف همه که شونصد روز قبل زایمان ساکشونو میبندن من روز آخر با لیستی که داشتم وسایلمو جمع کردم عصر هم مامانم اومد خونمون ببینه کاری دارم یا نه و قرار شد فردا صبح بابای تربچه بره دنبالشون مادرشوهرمم قرار بود بیاد کلی هم از دستش ناراحت بودم چون اونا طبقه پایین ما هستن اما ماه آخر اصلا به من سر نزدن و حتی یه تلفنم نکردن حالمو بپرسن حتی شب قبل زایمان و یه سری چیزای دیگه که حوصله فک کردن بهشون رو دیگه ندارم !!
به توصیه دکترم ساعت 8 شام کباب خوردم و یه کمپوت آناناس هم 9 خوردم و تا 2 شب اجازه داشتم فقط مایعات بخورم ! با بابای تربچه هم دعوامون شد و کلی گریه کردم اما چون نمیخواستم شب قبل زایمانم قهر بخوابم خودم رفتم آشتی ولی خاطره بدی تو ذهنم گذاشت !! شب ساعت 12 رفتم بخوابم دیدم اگه بخوام فکروخیال کنم خوابم نمیبره و فردا انرژی ندارم برا همین چشمامو بستم و بابای تربچه هم با موهام بازی میکرد تا زودخوابم ببره ! صبح فک کنم 4ونیم یا 5 بیدارشدیم و نماز خوندم و کارامو کردم اصلا استرس نداشتم مث آدمی بودم که خودشو سپرده به جریان رود خونه و داره میره جلو !!
داشتم موهامو سشوار میکشیدم که مامانم و خواهرم اومدن مامانم خیلی نگران بود ولی وقتی دید من دارم سشوار میکشم با خنده گفت مارو بگو داریم از نگرانی میمیریم خانم داره خوشگلاسیون میکنه !!البته آرایش نکردم!
بعدم رفتیم بیمارستان و از بس بابای تربچه عجله داشت و هی میگفت دیر شد اولین نفر ما بودیم و هنوز شیفت صبح پذیرش نیومده بود !!و ما تو سالن نشستیم و اونجا من استرس گرفتم و همش دستای بابای تربچه تو دستم بود !! بعد که پذیرش شدیم من و بابای تربچه رفتیم بالا و یه اتاق بود روش نوشته بود اتاق زایمان و از توش صدای جیغ و داد و هوار میومد و یه مرده هم پشت درش داشت میمرد و زنده میشد منم کلی استرس گرفتم اونجا و از صدای جیغ عصبی شدم تا اینکه یه خانومه اومد گفت دنیا اومد مبارکه و ماهم بهش تبریک گفتیم و به من گفت بیا تو منم با بابای تربچه خدافظی کردم و رفتم دیدم اونجا شونصد تا اتاق داره و یه بخشه برا خودش و یه خانم با لهجه رشتی گفت زود لباساتو درار و گان بپوش و منم انجام دادم و لباسامو برد بده به بابای تربچه !منو فرستاد برم رو یه تخت بخوابم که سرم و سوند وصل کنن منم قبلش رفتم دستشویی و یه خانومه خیلی بد اخلاق اومد سوند وصل کنه که من ترسیدم گفتم نه! درد داره بذار بیهوش شدم وصل کن که گفت نمیشه و با بد اخلاقی گفت درد نداره فقط یه حس ناخوشاینده مث لنز تو چشم !!! بعد بتادین زد و منم الکی آی و اوی کردم و خداییش الان میگم اصلا از سوند نترسین اصلا درد نداره من که انقد نازنازیم و آستانه دردم خیلی پایینه اصلا درد نداشت فقط یه سوزش خیلی مختصر و بعدا فهمیدم چقد اون سوند خوبه و وجودش مهمه !
بعدم سرم وصل کردو فشارم رو گرفت و یه شنل و کلاه بهم داد که پوشیده باشم دکترمم اونجا دیدم و یه کم آرامش گرفتم و سوار ویلچیر شدم و منو بردن بیرون دیدم همه بیرون اتاقن و من فقط چهره مامانم یادمه که چقد استرس داشت ! بعدا مامانم گفت وقتی من دیدم تو رو ویلچیر میخندی و نگران نیستی کلی استرسم کم شد !! منو بردن تو اتاق عمل و اونجا همه باهام چاق سلامتی کردن و خوابیدم رو تخت عمل ! از اتاق عمل هم یکه خوردم که چقد ساده است و مث تو فیلما نیست بعدم یه دختره خیلی مهربون که تکنیسین بیهوشی بود اومد پیشم و فامیلیش میرزا بابایی بود ! یه تکنیسین مرد هم بود که خیلی شوخی میکرد و حرف میزد .منو بابای تربچه از قبل قرار گذاشتیم من برم تو اتاق عمل اگه استرس گرفتم بیهوشی عمومی بگیرم اگه نه بی حسی موضعی یا اسپاینال !که من دیدم استرسم خیلی کمه و وقتی اون آقاهه که خیلی شوخ بود گفت میریم سراغ بیهوشی گفتم نه من اسپاینال میخوام ! انقد اون مرده تعجب کرد گفت مطمئنی؟ گفتم آره گفت به دکتر بیهوشی بگین اسپایناله و تا دکتر بیاد در مورد نوع بیهوشیم ازم چند تا سوال کرد و منم با اطلاعاتی که داشتم جواب دادم و گفتم خواهشا سوزن خیلی باریک استفاده کنین اونم گفت بابا تو دیگه کی هستی !!! از اونور یه صدا اومد که گفت خودش میخواد؟؟؟ یکی دیگه ازم پرسید خودت میخوای؟ منم استرس گرفتم گفتم نکنه چیز بدیه اینا انقد با تعجب میپرسن !دقیقا مث اینکه یکی میره طرف چوب دار و همه میپرسن یعنی خودت می خوای!!!!! از اون دختره پرسیدم چرا همه اینجوری میگن ؟ مگه بده ؟ گفت نه اتفاقا خیلی خوبه و به بچه هم ماده بیهوشی کمتری میرسه و کلا خیلی بهتر از بیهوشیه جنراله منتها ما التماس همه میکنیم بی حسی موضعی بشن میگن نه! اونوقت تو خودت میخوای هممون تعجب کردیم !!!
بعدم دکتر بیهوشی اومد گفت بشینم و کمرم رو خم کردن و اون دختره هم گردنمو پایین نگه داشتو دستشو داد بهم و گفت تکون نخور و اگه دردت اومد دستمو فشار بده و جلو نرو بعدم بتادین زد و تزریق کرد و منم گفتم آییییییییی دکتره گفت نکنه میخوای همین یه ذره دردم نکشی !!! بعدم خوابیدم و دستامو بستن و پاهام گز گز کرد و کم کم داغ شد و دکتره گفت پاتو ببر بالا گفتم نمیتونم بعد باخودم گفتم نکنه کم زور زدم دوباره سعی کردم پامو بدم بالا که دیدم نمیشه و خیالم راحت شد که کامل بی حس شدم . بیمارستان هم خودش قسمت سمعی بصری داشت و هرکی میخواست فیلمبرداری میکردن و خانم فیلمبردارم اومد و گفت خودتو معرفی کن و هرچی میخوای بگو و بعدم اون مرد شوخه همش باهام حرف میزد وشوخی میکرد و یه ذره که ساکت میشد من آیت الکرسی رو میخوندم و همش حس میکردم پام کجه و ممکنه از تخت بیوفته چند بار به دختره گفتم پام کجه ها گفت نه خیالت راحت پات صافه صافه با این که بازم حس میکردم پام کجه ولی بی خیال شدم !! یه دفه اون دختره گفت الان میخوان یه فشاری به قفسه سینه ات بیارن ! نترسی !!بعدم اون فشار رو حس کردم و یه ذره بعدش صدای گریه بی امان یه نوزاد رو شنیدم !! برعکس اونایی که اشکشون جاری میشه من نیشم تا بناگوشم واشد و گفتم ای جان !! و این بود که در ساعت هشت و بیست دقیقه صبح روز سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ برابر با اول سپتامبر سال ۲۰۰۹ میلادی و یازدهم رمضان سال ۱۴۳۰ هجری قمری خداوند مهربون یه پسر کوچولوی ناز به من و همسری عطا کرد !!!وزن پسرم سه کیلو و سیصدوچهل گرم بود و قدش پنجاه سانت ! اوایل من بهش میگفتم پسرک نیم متری !!
حس وقتی که صدای گریه بچه ات رو اولین بار میشنوی گفتنی نیست ولی من میخندیدم و شاد بودم و باورم نمیشد این صدای پسر منه !!
همون لحظه که صدای پسرم اومد دکترش با صدای بلند و هیجانی گفت ۲ دور بند ناف دور گردنشه !!من سریع گفتم سالمه؟خوشگله؟تپله؟؟ که دکترش با صدای کشیده و خنده دار گفت سااالم خوووووشگل تپپپپل !!! بعدم گفت من بودم اسمشو میزاشتم رستم !!!گفت دیروز هزچی زایمان بود بچه ها دو کیلو نهصد بالاتر نبودن !!! من دل تو دلم نبود پسرمو ببینم ولی بعدا تو فیلم دیدم اون موقع داشتن پاکش میکردن و لای پارچه های آبی میپیچیدنش ! آخر صدام درومد گفتم میخوام ببینمش !! که آوردنش و دیدم !!هیچ وقت قیافه پسرم تو اون لحظه یادم نمیره که موهاش حالت خیس داشت و با چشمای باز داشت منو نگاه میکرد دلم میخواست ببوسمش ولی زود بردنش ! بعد دیگه با خیال راحت انگار که کار مهمی رو به ثمر رسوندم چشمامو بستم و لی بعد فهمیدم اون لحظه فشارم افتاده بوده و خونریزی زیادی داشتم وقتی آروم آروم چشمامو باز کردم احساس کردم اوضاع یه جوریه و به دختره گفتم یه لحظه رفتما !! با خنده گفت کجا؟؟ ما نمیذاریم هیچ جا بری !!!! دیگه خیلی خسته بودم فقط به دختره گفتم به خانم دکتر بگو بخیه هامو سنگ تموم بذاره !دکترم صدامو شنید و گفت خیالت راحت !!!بعدم کارشون تموم شد و منو بردن ریکاوری و بیست دقیقه ای اونجا بودم و با پرستار اونجا هم یه خرده حرف زدم و بعدم رفتم بخش ! از ریکاوری که اومدم بیرون مامان اینا اونجا بودن و مامانم منو بوسید و تبریک گفت و بازم از قیافه شاد من استرسش کم شد !!! بعد رفتم تو اتاقم که خصوصی بود و دوتا پرستار منو گذاشتن رو تختم ! خوبی بی حسی موضعی اینه که وقتی میارنت تو بخش هنوز بی حسی و درد نداری ولی بیهوشی عمومی تو ریکاوری با درد بهوش میای و این رو تخت گذاشتن و جا به جا کردن ها کلی درد داره ! یه دفه احساس کردم سردمه و سه تا پتو انداختن روم ولی یه پرستاره اومد گفت چه خبره و یکی شو برداشت !!! تا 24 ساعت نباید چیزی میخوردم و دکتر بیهوشیمم گفت اگه میخوای سردرد و کمر درد نگیری تا فردا بالش زیر سرت نذار و حتی یه دقیقه هم شونه هاتو از تخت جدا نکن و اصلا نشین ! تو نی نی سایتم خونده بودم باید کم حرف بزنی ولی من از هیجان عمل تند تند داشتم همه چیزو تعریف میکردم !! بعد اومدن کلی چیز میز تو سرمم زدن و بعد مدتی کم کم احساس کردم یه کم درد دارم و دیدم میتونم انگشتای پامو تکون بدم و بعدش دیگه کل پاهام حس دار شد و دردمم شروع شد گاهی کم بود گاهی زیاد و منم که نازک نارنجی !!!ولی جدی درد داشتم و دست همسری تو دستم بود و فشار میدادم و پرستارا هم گفتن ما به اندازه کافی مسکن زدیم دیگه نمیزنیم
بعد یه مدت هم پسر کوچولومو آوردن و پرستار اومد گذاشت بغلم و حس کردم یه موجود کوچولو و گرم تو بغلمه اصلا باورم نمیشد این همون بچه ایه که نه ماه تو شیکمم بوده و حالا دنیا اومده!!!! بعدم به مامانم توضیح داد چطور کمکم کنه بهش شیر بدم و وقتی دیدم پسرم داره میک میزنه باورم نمیشد !! گفتم یعنی من شیر دارم ؟؟ پرستاره گفت بله !پس این چیه !! انقد خوشحال شدم که نگو ! آخه همه بهم گفته بودن تا دو سه روز شیر نداری و این چیزا ...!!! انقد پسری ضعیف میک میزد که من اصلا حس نمیکردم و وسطشم خوابش میبرد!!!همه هم به اتفاق گفتن شکل باباشه !!!ولی به نظر من یه تربچه نقلی تمام و کمال بود !!گرد و قرمز !!! روز اول بیشتر خواب بود شب هم دوبار مث بچه گربه میو کرد و خوابید !! منم با اینکه بهم مسکن زده بودن و درد نداشتم خوابم نبرد . فرداشم که همه چی خوب بود تا اینکه موقع بلند شدن از تخت شد و به عبارتی بد ترین روز عمرم حسابش میکنم !! و بعدم مرخص شدم و رفتیم خونه !!!
خب خوبه معنی خلاصه هم فهمیدین !!هههههههههه
ولی جدی جدی نصف بیشترشو نگفتم ها !
این عکس تربچه در روز اول :تربچه
اینم عکساش روز دوم تو بیمارستان:تربچه 1 و تربچه 2
سلام به همه
من و مامانیم خوبه خوبیم فقط مامانم آلزایمل بعد از زایمان گرفته بود پسورد اینجارو یادش لفته بود تازه ایمیل خصوصیشم یادش لفته بود که بلاگفا بلاش پسوردشو بفرسته دیروز یه دفه یادش افتاد الانم من اینجام ! کلی حرف دالیم کلی عکس دالیم کلی دلمون تنگ شده اما چه کنم که وقت ندالم تازه امروزم قراره منو ببرن ختنه کنن حالا من هنوز نفهمیدم این ختنه چیه اما مامانیم همش نالاحته!!!
تازه مامانم کلی چیز میز و خاطره نوشته که بعدا میاد اینجا هم میزاله!
نگران آلزایمر مامانیمم نباشین داره بهتر میشه اولا منو به جای ماست میذاشت تو یخچال ماستو بغل میکرد بهش می می بده !!!!الان دیگه بهتر شده حالا یه روز یباشکی میام کارای مامانمو مینویسم ببینین با چه بد بختی دالم بوزورگ میشم !!
مامان تربچه:
سلام
به زودی میام سیر تا پیازو تعریف میکنم فقط یه کم دیگه صبر کنین این ختنه هم به خیر بگذره !
ساعت حدود ۵ و نيم صبحه تا يه ساعت ديگه ميريم بيمارستان !
تربچه جونم برا ديدنت لحظه شماري ميكنم
برامون دعا كنين !
به باباي تربچه ميگم به نظرت الان دكتر چيكار ميكنه؟؟ ميگه داره چاقوشو تيز ميكنه!!!![]()
تربچه:
ماماني بدو كه چمدون بسته دم در منتظرم! به خانوم دوكتور هم بگو دلتو يباش ببره ها وگرنه ميام بيرون حالشو ميگيرم !!
ماماني اين سر صبحي هم دست از سر آويز تختم بر نميداري؟؟
از الانم بگم هلكي بگه مماغش بوزورگه كله اش كوچيكه ريزه درشته كچله سياهه سفيده ... باهاش قهل ميكنم ها !! خب منم يه ني ني كومچولو ام ديگه ! قيافه خودتون يادتون لفته چقد مماغتون گونده بود !
وقتی تاریخ پست قبلیمو دیدم کلی شرمنده شدم ! مثلا این وبلاگو درست کرده بودم خاطرات هفته به هفته رو بنویسم ! ظاهرا تبدیل شده به سالنامه !! ![]()
خیلی کار داشتیم که خداروشکر تموم شد اتاق خوابمونم که با تربچه مشترکه و وسایل تربچه جون هم چیدیم !عکس هم یه عالمه گرفتم ولی کابل دوربین ناپدید شده پیدا شد عکساشو میذارم!!!
جدیدا تربچه حرکاتش محکم تر شده تکون خوردن و لگداش هرچند کمتر شده ولی محکمه و قشنگ حس میکنم بزرگ شده !!
۲۴ مرداد رفتم سونو وزنش ۲۶۰۰ بود که نشون میده پسرم ریزه میزه است !!دکترش که میگه خیلی وزن بگیره و خیلی خوب بخوری نهایت میشه ۳ کیلو !! تربچه جان بیا و برا رو کم کنی هم شده تپل مپل شو !!![]()
دفتر خاطراتمو که ورق میزدم یاد اولا افتادم یه زمانی میگفتم کو تا هفته ۲۰ !!! هرجا مطلبی راجب هفته های ۳۰ به بعد میدیدم میگفتم اووووووو کو تا اون موقع !اما مث برق و باد گذشت !! جدی جدی باورم نمیشه ! یه حس و حال خاصی دارم نمیدونم چم شده ! هم خوشحالم هم ناراحت ! هم دوس دارم زودتر تموم شه و تربچه رو ببینم و بغلش کنم هم دوس دارم اون تو بمونه و مال خود خودم باشه ! هم از بودنش راضیم هم ناراضی که اگه بیاد کل زندگیم تغییر میکنه و ... کلا فک کنم ترانزیستورم پکیده !!!
تربچه جدیدا خیلی سکسکه میکنه !برعکس شیرینی تکوناش سکسکه اعصاب خوردکنه !! یه حال خاصی میشم !!
امروز ۵ صبح با فشار مثانه ام از خواب پریدم و دویدم تو دستشویی بعدش دیگه خوابم نبرد خیلی استرس گرفتم گفتم چند روز دیگه این موقع داریم میریم بیمارستان !! تا الان دلم بیهوشی اسپینال میخواست ولی امروز دیدم خیلی استرس میگیرم شاید نظرم عوض شه !! از یه طرفم از گرسنگی معده ام درد گرفته بود یادم افتاد اونروز از شب قبلش هیچی نباید بخورم !خلاصه که دعا کنین همه چی به خیر و خوشی تموم شه !!
تربچه:
خب دیگه منم اگر بال گران بودیم داریم میلیم اگه نامهلبان بودیم میلیم !! دارم اسبابامو جمع میکنم که کم کم بیام بیرون ببینم چه خبره ! فقط یه موشکلی دالم که نمیتونم اسباب بازیامو با خودم بیارم تا میام یکیشو بکشم که کنده شه بذالم تو چمدونم مامانیم میگه آییییی قلبم یه دفه میگه آی مثانهههه آی معدههههه منم بیخیال شدم گفتم باشه اینارو میذارم اگه داداشی خواهلی چیزی خواستم و مامانم آورد باهاشون بازی کنه !!! من که حسابی این جا خوشگذروندم ! تنگ بود ولی کلی وسیله بازی داشت !!
تازه اسمم قاطی کردم !! این روزا مامانیم تا میخواد از جاش بلند شه یا خودشو تکون بده داد میزنه آییی واژ*ن آیی واژ*ن !! اونوقت بابایی میگه یواش هرکی بشنوه فک میکنه اسم بچه ات واژ*نه هاا !!
طفلکی مامانیم !! خیلی دلم بلاش میسوزه اولا که من اومده بودم تو دلش جوون بودا اما الان دیگه مث پیله زنا شده !!همش میگه آی پام آی کملم آی سرم آی یکی منو بلند کنه آی پهلوم ..... بعدشم وقتی رو زمین نیشسته میخواد پاشه انقد دولا ذولا میره تا به یه میز برسه بعد دستشو میگیله به میزه یباش یباش بلند میشه !!! من موندم چیجوری میخواد منو بوزورگ کنه !! خدا کنه قیافه اش پیله زنی نباشه من میتلسم !!!!
راستی یکی بیاد به این مامانیم بگه بسه دیگه چیقد میری آویز تختمو روشن میکنی ! هی میره کوک میکنه دیلینگ دیلینگشو درمیاره ذوق میکنه !! مث که بلا منه ها !!!تازه همه باطری های اسباب بازیامم تمو م کلده روروئکمم صدای ببعی میده و آهنگ میزنه چلاغاشم روشن میشه هی میره باهاش بازی میکنه اگه اندازه اش بود فک کنم توشم میشت !!
دیشبم مامانی مهلبونم لباسامو شست که من میام آماده باشه همشم قلبون صدقه میرفت منم لوس شدم کلی براش تکون خوردم!!
امروز صبح حدود ساعت ۵ و نیم خورشید گرفتگی بود !! قدیمیا میگفتن موقع خورشید یا ماه گرفتگی اگه زن حامله هرجاییش رو بخارونه اونجای بچه اش لک قرمز رنگ میشه که به لک ماه گرفتگی معروفه ! یه عده هم میگفتن زن حامله نباید دستش رو به شکمش بزنه !! دیروز تو نی نی سایت بچه ها همش راجبش حرف میزدن منکه اعتقادی نداشتم ولی کم کم گفتم نکنه حالا از شانس من این نظریه درست باشه و تربچه جدی جدی مث ترب گلی شه !!! اما شب موقع خواب به کلی یادم رفت و خوابیدم و یه دفه از خواب پریدم دیدم بابای تربچه دستشو گذاشته رو دلم با تربچه بازی میکنه ! گفتم ساعت چنده؟؟ گفت ۵ و بیست و پنج دقیقه یه دفه دستشو محکم پرت کردم اون ور !! بیچاره یه دفه شوکه شد !! گفت چرا همچین میکنی؟؟ منم با چشمای خوابالو و اخمالو گفتم مگه دیشب نگفتم خورشید گرفتگیه؟؟ !! اونم هیچی نگفت و خوابید ! حالا منتظرم از سرکار بیاد بپرسم اون موقع صبح که چرنده و پرنده و خزنده خوابن خودشم معمولا با جرثقیل باید از خواب بیدارش کنیم اون ساعت برا چی بیدار بوده و با شیکم من چیکار داشته؟؟!!!!
از اونجایی که همیشه همه چی برعکسه من شونصد بار دیگه از خواب پریدم که یا مماغم میخارید یا گردنم یا پام یا....
خلاصه که خدا رحم کنه تربچه گل منگلی نشه !!
-سخت ميشينم.....سخت ميخوابم .....سخت از جام بلند ميشم........همش دستم درازه يكي دستمو بگيره........شبا هزار دفه سر اين پهلو اون پهلو شدن از خواب ميپرم.......
اعتراض كه ميكنم باباي تربچه ميگه فك كن يه گوني ۱۲ كيلويي برنج گذاشتي رو كولت يا بستي به كمرت!!! راست ميگه ها !!! اضافه وزنم تا امروز ۱۲ كيلو شده!!!
-يه هفته اي هست وسط شام يه دفه گير ميكنم !!انگار با تلمبه باد شدم!! هر وري ميشينم بازم مشكل دارم ! هر مدلي ميشينم بازم راحت نيستم ! باباي تربچه ميگه من چن ساله با اين شيكمم دارم ميسازم حالا تو سر ۷ ماه بريدي ها !!!
-باباي تربچه خوب كه ميره رو اعصابم و كفرم رو بالا مياره و جيغ و دادم ميره هوا و ميدونه منت كشي فايده نداره مياد دست ميذاره رو شيكمم ميگم به من دست نزن ها!! ميگه چيكار داري!! با پسرم كار دارم بعدم با خنده كلي پسرشو بوس ميكنه و مسخره بازي درمياره كه منجر ميشه به آشتي!!![]()
-ليست خريداي خوردني رو بهش ميدم يه نگاهي ميكنه ميگه بذار دنيا بياد همشو باهاش حساب ميكنم !!!
-خيلي عادي ميگه من دلم مي خواد تربچه كه دنيا اومد شيكمشو قلقلك بدم! لپاشو بكشم !گازش بگيرم ! فشارش بدم !بندازمش هوا !بچلونمش! .... بعد كه چشماي گرد شده منو ميبينه ميگه چيه؟ نكنه ميخواي به بازي منو پسرمم گير بدي ؟؟!!!!![]()
كاراي باباي تربچه حالا حالا ادامه داره الان ديگه خوابم گرفت بقيه شو بعدا مي نويسم!!!
ایهیم.... ایهیم.... اینجانب یک عدد تربچه مایه دار میباشم چونکه تا چن وقت پیشا حتی یه شورتم نداشتم ولی الان این هواااااا چیز میز دارم !! اما از دست این مامانیم میخوام برم یه جا شیکایت کنم !! خودش هزاروشونصد تا لباس داره شونه داره برس داره بشقاب داره پتو داره همه چی داره ها اما هر روز چیزای منو میاره کلی بوس بوسی میکنه !! هی بابایی میگه جمعشون کنیم بذاریم کنار؟؟ مامانی میگه نهههه من دلم براشون تنگ میشه! بابایی هم نیگاش میکنه و سرشو تکون میده که یهنی از کارای مامانیم سر در نمیاره! ما مردا اصولا از کار خانوما سر در نمیاریم !!! (خب چیه چرا اونجوری نیگا میکنین منم آقا شودم دیگه !! حالا بهدا آقا ترم میشم !!
)
حالا مایه دار شدم ولی یه موشکل گیگه هم دارم ! اینکه اسم ندارم!! آخه تربچه که نشد اسم!! دوتا اسم انتباخ کردن ولی نیمیگن کدومش !! بابایی میگه این مامانی میگه اون !! حالا مامانی یباشکی بهم گفت قراره به نفع بابایی بره کنار !!!ولی هنوز به بابایی نگوفته!!
این خونمم خیلی کوشولوهه همش جام تنگه ولی اسباب بازی زیاد داره !!ولی این مامانیم نمیذاره باهاشون بازی کنم!!! یه اسباب بازی هست هروقت باهاش بازی میکنم و با پاهام بهش فیشار میدم و سفت پامو روش نیگه میدارم مامانیم میگه وایییی تربچه نکننننن حال ندارم برم دستشوییی!!!! بعضی وقتا هم که عصبانی بشه به بابایی میگه نیگا کن پیسرت اون تو چیکار میکنه!!!!! بابایی هم میخنده به من میگه تربچه مامانیتو اذیت نکن!! خب اگه اینا اسباب بازی من نیست پس تو خونه من چیکار میکنه؟؟![]()
تازه یه اسباب بازی دیگه هم هست هروقت تو مشتم میگیرم فیشار میدم مامانیم بدو بدو میره شربت که خانوم دوکتر داده میخوره!!!
یه وختا هم مامانیم شیکمشو میگیره تو دستاش یه ذره تکون میده و کلی قلبون صدقه ام میره منم خودمو لوس میکنم تکون نمی خورم بهد که مامانیم خسته شد شروع میکنم تکون خوردن ! انقد تکون میخورم که مامانیم خودش میگه تربچه جان بسه دیگه جنبه داشته باش!!!!!
چن روز پیشا خونه مامان مامانیم بودیم اونجا کلی چیزای خوشمزه خوردم شنگولم بودم و کلی برا خودم جفتک مینداختم که یه دفه هوس کردم بیشینم کف دل مامانیم و بهد یهو بپرم هوا
!! اونوخ مامانیم کلی خجالت کشید چون وسط جمعشون یه دفه بولیزش یه متر پرید هوا و همه خندیدن !!!! خاله جونم که تلسید فک کرد موشکلی پیش اومده!!!!!!![]()
روز مادر دل مامانیمو بوس کردم و کلی براش تکون خورم حال کنه اما نمیتونم دل بابایی رو بوس کنم و براش تکون بوخورم پس میگم:
****بابایی جونم روزت مبارک****![]()
تربچه جان شرمنده انقد دیر اومدم اینجا رو برات آپ کنم اول که سرعت اینترنتمون خیلی کم شده بود بعدم که کلا قطعش کردن !!!
۲۸ خرداد بالاخره طلسم رو شکوندیم و با بابایی و مامان بزرگ و خاله رفتیم خیابون بهار برات خرید کردیم !! و چون لیستم نسبتا کامل بود اکثر خریدامون تموم شد فعلا فقط لباس بیرونی نداری و کفش و یه کم اسباب بازی که اونارو یه روز دیگه برات میخرم و کمد که باید اونم تو این هفته سفارش بدیم ! خلاصه که همه مون سعی کردیم بهترین چیزا رو در حد توانمون برات تهیه کنیم .
بعدا عکساشو اینجا میذارم که یادگاری داشته باشی !
.
.
قبل ازدواجم هروقت مامانم بوسم میکرد میگفت چقد بوی بچه میدی ! با خودم میگفتم بوی بچه یعنی چه بوییه ؟؟؟
بعدها با بغل کردن نوزادا فهمیدم بوی بچه یه بوی خاصیه !!بعد ازدواجم بابای تربچه هم همش بهم میگفت تو بوی نوزاد میدی!!!! بار اولی که گفت انقد تعجب کردم که شاخام داشت میزد بیرون چون بدون اینکه خبر داشته باشه همون حرف مامانم رو زده بود
!!! یه بار میگفت بوی شیر خشک میدی یه بار میگفت بوی نوزاد یه بار میگفت بوی پودر بچه جانسون !!!!
تا اینکه چند وقت پیش احساس کردم چقد دلم برا تربچه تنگ میشه ! احساس میکردم هست ولی نیست !! تا اینکه یه روز خودم برا اولین بار حس کردم چقد بوی نوزاد میدم !!! ناباورانه بلوزم رو بو کشیدم ! سرم رو از یقه بردم تو و بو کشیدم !! بدنم به شدت بوی نوزاد میداد !!! یعنی این بو بوده که هی منو یاد تربچه مینداخته !! با خودم گفتم نکنه چون غدد شیری دارن کم کم فعال میشن و اون تو یه خبراییه حتما بوی شیر گرفتم !!!(از اون نظرات کاملا پورفوسورانه !!
) خلاصه که نمیدونم این بو چیه بوی شیره؟ بوی تربچه است؟؟
دیروز مامانم اینا اینجا بودن به خواهرم گفتم منو بو کن!! با تعجب و خنده انگار که به عقلم شک کرده یواش یه بو کرد !گفتم بوی چی میدم؟؟ گفت بوی نوزاد !!!!! گفتم خودمم حسش میکنم ولی همش میگم توهمه !!! پس توهم نیست؟؟ راسته؟؟
گفت نیاز به بود کردن نبود از کنارم که رد میشی قشنگ بوش میاد !!!! ![]()
![]()
.
.
این روزا حال و روز معده ام خیلی خرابه !! هفته پیش به حدی معده درد داشتم که یه شیشه عرق نعنا رو چند روزه خوردم و آخرشم شب با گریه می خوابیدم زنگ زدم دکترم گفت فعلا یه کم شربت معده بخور اولاش آب رو آتیش بود خیلی خوب شده بودم اما بعد اونم بی تاثیر شد !! سعی کردم بفهمم علتش چیه ! خیلی دقت کردم و فهمیدم به محض اینکه یه کم احساس سوزش کردم یا این احساس که اسید معده ام داره میزنه بالا باید سریع یه چیزی بخورم !!! الان بدون شربت معده و با این روش فعلا خوبم نه اینکه مشکلم به کل حل شد ولی خیلییی بهتر شدم !!
.
.
تربچه کلی حرف داشت ولی مامانش دیگه خسته شده !! آپ بعدی کلا مال تربچه جان !!! ![]()
۱۷ خرداد رفتیم سونو سه بعدی اما قبلش این بابای تربچه دوباره رفت رو اعصاب من و با اوقات تلخی رفتیم ! طفلک تربچه !!
از یه ماه پیش برا سونو دکتر فرزانه وقت گرفته بودیم و رفتیم جای قشنگ و شیکی بود و زودم نوبتمون شد و معطل نشدیم ! استرس نداشتم ولی اعصابم خورد بود همش میگفتم این بابای تربچه گذاشت گذاشت وقتی خواستیم بریم سونو اعصاب منو ریخت به هم !! دلم میخواست خوشحال و خندون باشم !! خلاصه رفتیم و دکتره هم شروع کرد و دیدم ۷ دقیقه گذشت هیچی نگفت ! گفتم سالمه گفت بله همه چیش خوبه! تو دلم گفتم درد بگیری خب یه کلمه بگو دیگه !!! یعنی تا سوال نمیکردی حرف نمیزد ! بعدش هی این بیل بیلکش رو فشار میداد به دلم ! چند بار ضربه زد !! بعدا فهمیدم تربچه دوتا دستاشو بصورت ضربدری گذاشته بوده رو صورتش دکتره نمیتونسته از صورتش عکس بگیره !!! دکتره هم کلی با اون بیل بیلکه کتکش زد !الهی بمیرم تربچه جان !خب مادر جون دستتو بر میداشتی دیگه این اداها چی بود دراوردی؟؟!! بعدم گفت به راست به خواب یه سری اونجوری بررسی کرد گفت به چپ بخواب بعدم گفت رو شیکمت بخواب !!!!! اینجاش گفتم کجا رو میخواد سونو کنه ؟؟! یه لحظه گفتم نکنه باسنمم میخواد سونو کنه؟؟!! دیدم نه در حالت رو شکم خوابیده بیل بیلکو گذاشت رو پهلو ها !! خلاصه یعنی فقط کم مونده بود بیل بیلکشو تو چشمو سوراخ گوشامم بکنه که خیالش راحت شه !!!
وقتی عکساشو انداخت شروع کرد سه بعدی کردنشون و من اونجا از مانیتوری که رو به روی خودم بود میتونستم عکس تربچه رو ببینم و تا دیدمش نیشم تا بناگوش باز شد !! و همونجا تو دلم گفتم چه مماغی داره پسرم !!! اصلا یه حس خاصی داشتم انگار پسرم واقعی شده بود و جلوم بود دلم میخواست بوسش کنم که نمیشد !! ۴ تا عکس بهمون داد و یه DVD که ۱۳۰ تومن هم گرفت !!!
اومدیم خونه عصر بود بابای تربچه خوابید منم دی وی دی رو گذاشتم و همینجور اشک میریختم و نگاه میکردم خیلی جاهاش نامفهوم بود ولی یه جاهاییش قشنگ معلوم بود با دستاش دلم رو به بالا فشار میده یا با زانوش لگد میزنه انقد مانیتورم رو بوس کردم که تاره تار شده بود !!! دلم میخواست مانیتور رو با تربچه توش بغل کنم و بوس کنم ! به همین زودی دلم براش تنگ شده بود !! ناباورانه عکساشو نگاه میکردم تصویرش واقعی بود حتی میشد حدس زد که لباش بیشتر شبیه منه تا بابای تربچه و بینیش تو دوتا عکسش کوچولو و تو دوتا دیگه نسبتا بزرگ بود!!
تربچه:
اگه من بخوام تهریف کنم روز فیلمبرداری رو خیلی طولانی میشه ولی به همه نی نی ها میگم پیش این دکتره نرین اصلا بازی سرش نمیشه من دستامو گذاشتم رو صورتم دالی موشه بازی کنیم جنبه نداشت با اون گوشکوبش زد رو دستام ! حیف که پیسر بودم وگرنه گیه(گریه) میکردم !! منم با مشتم زدم به دل مامانیم که دوکتره بیترسه ! تازه مامانیمم تا عسک منو دید به جای اینکه مث مامان سوکسه بگه قلبون دست و پای بلوریت برم میگه چقد مماغش بزرگه !! خوبه من الان گیه کنم؟؟ اصلا مگه مماغ باباییم کوچیکه؟؟ خب به اون رفتم دیگه !!! بهدش هرکی عسکامو دید قلبون صدقه ام رفت مامان مامانیم گفت چیگده ناز نازی ام خاله هام گفتن شکل داییمم !! هنوز عسکمو به مامانه بابایی نشون ندادن !! ایحتیمالا اونم میگه چیگده شلک باباییمم !! هرکی این وسط به نفع خودش نظر میده دیگه !!
بعدشم مامانیم جمعه۲۲ خرداد رفت انتباخات رای داد منم چون تو دل مامانیم بودم دیگه رای مامانمو پذیرفتم گفتم به همون آقاهه رای بده ! همه نی نی ها که تو دل مامانشون بودن که فعالیت سیاسی نداشتن !! ولی من شانسم این سال انتباخات بود ! بابایی هم که گفت من رای نمیدم !!
-----------------------------------------------------------------
ویژه روز مادر:
مامان تربچه:
دیروز که شب تولد حضرت فاطمه (س) بود خونه مامانم اینا بودم همینجور رو مبل دراز کشیده بودم و تربچه هم بی امان لگد میزد یه لحظه از لگداش خسته شدم احساس کردم دل و روده ام رو پیچوند به هم یعنی واقعا لباسم میپرید هوا حتی با اینکه یه چادر انداخته بودم روم که باد کولر اذیتم نکنه چادره هم میپرید هوا !همینطور که تی وی میدیدم رفتم تو فکر که امسال اولین ساله من مادرم و روز مادر برام معنا داره داشتم به تربچه فک میکردم که یه دفه لگداش برام معنا دار شد !! تربچه خوشگل من داشت روز مادر رو بهم تبریک میگفت ! الهی من قربونش برم! دیدم لگداش با همیشه فرق داره حتی با اینکه چیز شیرینی نخورده بودم یه دفه شروع کرد ابراز وجود کردن !! اونم از نوع خفن !!!مرسی تربچه جون مرسی که یاد مامانیت بودی مرسی که یادت بود روز مادره مرسی که تنها داراییت رو تقدیم مامانت کردی مرسی که گذاشتی یه دل سیر از مشت و لگدای با مفهومت لذت ببرم ! مرسی که با زبون خاص خودت گذاشتی مادربودن رو حس کنم !
دیشب که اومدیم خونه طبق معمول تا بابای تربچه ماشین رو پارک کنه من زودتر میام بالا تو پله ها همش میگفتم الان کلی سورپرایز میشم اومدم تو دیدم خبری نیست گفتم حتما کلی از اون کاغذای خوشگلی که همیشه اینجور وقتا جای جای خونه میذاره برام گذاشته ولی هرچی نگاه کردم خبری نبود !!! اتاق خوابو نگاه کردم بازم خبری نبود !! بی خیال شدم رفتم لباسامو عوض کردم بابای تربچه هم اومد و موقع خواب یه پاکت پول داد دستم که روش نوشته بود :
عزیزم روز زن و اولین سال مادرشدنت را تبریک میگویم به امید روزهای خوب با فرزندمان
همسرت ....
۲۴/۳/۸۸
بعدشم عذرخواهی کرد که نتونسته و وقت نداشته برام چیزی بخره !!
من اصلا از اینکه برام چیزی نخریده ناراحت نشدم از اینکه همون پول رو چقد بی ذوقانه بهم داد یه کم دلم گرفت !! میتونست خیلی قشنگ تر از این باشه !! کلا من هر وقت چیزی برام مهم باشه خراب میشه !! همش میگفتم امسال روز مادر چه روزی میشه و بابای تربچه حتما کلی نقشه داره !!!!!
البته به روی خودم نیاوردم ولی یه ذره وا رفتم از این همه ذوق !!!!!!! بعدشم خوابیدیم و من تو دعای شبم که هر شب قبل خواب انجام میدم خدارو شکر کردم که اجازه داده چنین روزی مادر باشم! خدارو شکر کردم که خودم همسرم و نی نی کوچولومون سالمیم! خدارو شکر کردم بهترین هدیه روز مادر رو تربچه کوچولوم با اون مشت و لگدای کوچولو موچولوش بهم داد! و بعدم سعی کردم درک کنم که بابای تربچه واقعا وقت نداشته برام چیزی بگیره و چون مجبور بوده از سرکار یه راست بیاد خونه مامانم حتی فرصت نداشته یه کاغذ برام بنویسه یا از اون یادداشتای خوشگل گوشه گوشه خونه برام بذاره و بعد اینا بدون هیچ دلگیری خوابیدم !!!